پنجشنبه هفدهم فروردین 1391
" آدم بدون این که خودش متوجه شود رذل می شود آقا! گاهی یک دختر زیبا باعث نابودی می شود. به خاطرش مبارزه می کنید؛ ناگهان یک بدبختی پیش می آید و مجبور می شوید که فرار کنید و در کوهستان زندگی کنید و کم کم از قاچاقچی گری به دزدی رو می آورید و همه این ها بدون این که بهش فکر کنید اتفاق می افتد..." : کارمن اثر پروسپه مریمه : مترجم : رضا چابک رو
نوشته شده توسط اشرف در ساعت 11:36 | لینک
|
چهارشنبه نهم فروردین 1391
بگذار تا کمی اینجا را خانه تکانی کنم. کهنه ها را بیرون بریزم. نو شوم. تازه. مثل جوانه های ترد بهار نارنج زیر باران. مثل ساقه های نازک گل های بنفشه که تمام زمستان را تحمل کردند تا نوید بهار بدهند. نو شوم تازه. مثل واژه های تو که با طراوتند و بوی باران بهار می دهد.
برای همه ی مردم خوب این سرزمین سالی سرشار از مهربانی سلامتی شادی صلح آرامش و خیر و برکت آرزو دارم. امید دارم که اینگونه باشد.
نوشته شده توسط اشرف در ساعت 0:34 | لینک
|
جمعه بیست و سوم دی 1390
بوق زدن مثل جیغ کشیدن می مونه. اونایی که تو خیابون بوق می زنن خودشون رو خالی می کنن و بقیه رو به هم می ریزن. من که هنوز یاد نگرفتم بوق زدن رو.
نوشته شده توسط اشرف در ساعت 6:54 | لینک
|
سه شنبه پانزدهم آذر 1390
گفتی باران عشق باریده در این کویر.
کویر دل بی انتهای عاشقی است همیشه بارانی... کویر دل عاشقی است همیشه چشم انتظار عبور رهگذری
نوشته شده توسط اشرف در ساعت 22:53 | لینک
|
یکشنبه بیست و نهم آبان 1390
قرار گذاشتن برن ساحل
نوردی. حاشیه ی خلیج فارس رو، از بندر لنگه تا بندر چارک. 90 کیلومتر. در واقع ایده از یکی از بچه
ها بود به اسم الف که حاشیه ی خلیج فارس رو تو چند تا برنامه ساحل نوردی
کنن، پیاده. صبح ساعت 9 رسیدن بندر لنگه و پیاده روی رو شروع
کردن. قرار بود 11 نفر باشن که دم آخر خیلی ها انصراف دادن از ترس سنگین
بودن برنامه و نرفتن . موندن 4 نفر: یه خانم به اسم میم؛و سه تا آقا: الف که 11 سال کوچکتر از میم بود و
مهندس . و دو تای دیگه که
دانشجو بودن و 22 سال از میم کوچکتر. خلاصه ماسه ها رو گرفتن و رفتن. هوا
گرم و شرجی بود و خیلی خسته شدن . پیاده روی توی ماسه هم خیلی انرژی
می برد. طبق برنامه رفتن و رفتن
تا شب حدود ساعت 7 رسیدن به یک روستای ساحلی که قرار بود اتراق کنن
اونجا. صیادها یی که داشتن تور ماهی شبانه شون رو جمع می کردن بهشون جایی
رو از دور نشون دادن که کنار شیلات بود و جایی امن برای خواب. رفتن
اونجا. بساط چایی رو گذاشتن. هنوز چایی از گلوشون پایین نرفته بود که یکی
اومد و سلام و خسته نباشید و از کجا می آیید و کجا می رید و فامیلید یا
دوست و ....رفت. و بعدش همون آقا با یه آقای دیگه اومد و اون آقاهه ازشون
همون سوالا باضافه ی چند سوال دیگه پرسید و بهشون گفت که گشت نیروی
انتظامین و به اون یارو گفت که کوله هاشونو خالی کنن و بگردن. ذره ذره
وسیله هاشونو گشتن. بعد گفتن وسایلتونو جمع کنین بیایین پاسگاه اونجا
نورافکن داره و جای مطمئنی برای خوابتونه. اینجا پر از بلوچه و امن نیست.
خلاصه این طوری اونا رو گول زدن بردن پاسگاه. رفتن همان و تاساعت دوازده و نیم شب اونجا
علاف شدن همان. اول تک تک ازشون "بازجویی" کردن بعد گروهی و باز تک تک و این
بار روی کاغذ و مکتوب. روی یه فرم به اسم فرم "متهم"!!! کلی کارت شناسایی و اطلاعات ازشون گرفتن.کلی بهشون
توهین شد. از یه طرف سروانه هی عذرخواهی می کرد که فقط داره وظیفه شو انجام
می ده و دستور می داد توی بشقابا ی چینی براشون میوه بیارن با چایی از طرف
دیگه هی سوالایی می پرسیدن که براشون گرون تموم می شد. در واقع مشکلشون فقط خانم میم
بود؛ یه زن!!!! با 3 تا مرد؟؟؟؟؟!!!!!!!. که اگه مجوز داشتن از گروه کوهنوردیشون شاید اشکالی
نداشت ولی در اخر به خانم میم نصیحت شد که دفعه ی بعد حتما باید با یکی از محارمش بره سفر. کوهنورد و همنورد که محرم نیست. خانم میم فکرش درگیر این بود که دفعه ی بعد محرم از کجا گیر بیاره....
(ادامه دارد)
نوشته شده توسط اشرف در ساعت 0:1 | لینک
|
سه شنبه نوزدهم مهر 1390

نوشته شده توسط اشرف در ساعت 22:30 | لینک
|
سه شنبه نوزدهم مهر 1390


نوشته شده توسط اشرف در ساعت 22:28 | لینک
|
دوشنبه بیست و هشتم شهریور 1390
با یک دوست می رویم دانشگاه تهران و ساعتی را با خاقانی در کلاس درس آقای دکتر ترکی هم صحبت می شویم:
| دل که در دام تو افتاد غم جان نبرد | جان که در زلف تو شد راه به ایمان نبرد | |
| عقل کو غاشیهی عشق تو بر دوش گرفت | گر همه باد شود تخت سلیمان نبرد | |
| باد کو خاک کف پای تو را بوسه دهد | سر فرو نارد تا افسر سلطان نبرد | |
| گرچه هستند به فردوس بسی خاتونان | تا تو را بیند رضوان غم ایشان نبرد | |
| در میان دل و دین حاصل عشاق تو چیست | که چو حکم تو درآید ز میان آن نبرد | |
| آهوی غمزهی تو دم نزند تا به فریب | مهرهی صابری از بازوی شیران نبرد | |
| اشک آن طایفه طوفان دگر گشت ولیک | عشق نوح است که اندیشهی طوفان نبرد | |
| هر خسی وصل تو نایافته گر لاف زند | با تو زان لاف زدن گوی ز میدان نبرد | |
| غول بر خویشتن از خضر نهد نام چه سود | که خدایش به سرچشمهی حیوان نبرد | |
| نیست در حضرت زلف تو مرا باک رقیب | خاصهی خلوت شه طاعت دربان نبرد | |
| تو به حمد الله چون بر سر پیمان منی | کس دگر کار مرا از سر و سامان نبرد | |
| جمعی از قهر قضا فرقت ما میخواهند | هان و هان تات قضا از سر پیمان نبرد | |
| جان خاقانی کز ملک وصالت شاد است | به جوی پاک همه ملکت خاقان نبرد |
نوشته شده توسط اشرف در ساعت 22:13 | لینک
|
چهارشنبه دوم شهریور 1390
دعوتم کن به یک فنجان چای, کمی سکوت و یک ....
نوشته شده توسط اشرف در ساعت 23:51 | لینک
|
سه شنبه یکم شهریور 1390
آینه ها ی خانه را که یکی یکی تمیز می کنم, دلم سبک می شود و لب هایم باز می شود به لبخنده ای.
نوشته شده توسط اشرف در ساعت 10:16 | لینک
|
